تبليغاتX
تقدیر و زندگی

تقدیر و زندگی

خسته از روزگار

 

آدم خيلی حقيره، بازيچهء تقديره
پل بين دو مرگه، مرگی كه ناگزيره
حتي خود تولد آغاز راه مرگه
حديث عمر و آدم حديث باد و برگه

آغاز يك سفر بود وقتي به هم رسيديم
با هر نفس هزار بار به سوي مرگ دويديم
تو اين قمار كوتاه نبرده هستي باختيم
تا خنده رو ببينيم از گريه آينه ساختيم

فرصت همين امروزه برای عاشق بودن
فردا مي پرسيم از هم غريبه اي يا دشمن
ای آشنای امروز حرف منو باور كن
فردا غريبه هستی امروزو با من سركن

تولد هر قصه يه جادهء كوتاهه
اول و آخر مرگه بودن ميون راهه
اگر چه عاجزانه تسليم سر نوشتيم
با هم بيا بميريم شايد يه روز برگشتيم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/28ساعت 11:59 توسط یونس

روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم......

تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست

تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

 تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست

 تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

 تنهائي را دوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند

اما ..............

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/27ساعت 11:29 توسط یونس

تقديم به يونس كه خيلي دوسش دارم

*
*
*
*
*
*
*
وبلاگ تقدير و زندگي ‍‍‍
*
*
*
*

دوستان عزيز نظر يادتون نره