آدم خيلی حقيره، بازيچهء تقديره
آغاز يك سفر بود وقتي به هم رسيديم فرصت همين امروزه برای عاشق بودن تولد هر قصه يه جادهء كوتاهه
پل بين دو مرگه، مرگی كه ناگزيره
حتي خود تولد آغاز راه مرگه
حديث عمر و آدم حديث باد و برگه
با هر نفس هزار بار به سوي مرگ دويديم
تو اين قمار كوتاه نبرده هستي باختيم
تا خنده رو ببينيم از گريه آينه ساختيم
فردا مي پرسيم از هم غريبه اي يا دشمن
ای آشنای امروز حرف منو باور كن
فردا غريبه هستی امروزو با من سركن
اول و آخر مرگه بودن ميون راهه
اگر چه عاجزانه تسليم سر نوشتيم
با هم بيا بميريم شايد يه روز برگشتيم
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/28ساعت 11:59 توسط یونس

تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي را دوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند اما ..............
+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/27ساعت 11:29 توسط یونس
